تبليغاتX
یک گوشه ی پاک و پر نور
برای من
 

  من هنوز هم در همان گیر و دار خاطره انگیز زشت غوطه ورم.همان نقطه ی بی انگیزه که خواب هایم را آشفته تر میسازد.فرقی نمیکند که چه قدر فرو رفته باشی.فقط محکومی که تحمل کنی.آن قدر که برسد آن روز که جهان از حرکت بیافتد و تو خشک شوی.من به دور خود میچرخم.دردم میاید.فریاد میکشم.

 تو به من نگاه میکنی و دلت به حال سرتا پایم میسوزد.به من نگاه نکن.اگر میخواهی نگاه کنی آن طور نگاه نکن.من خوب میدانم کجایم.چه میکنم و تو کیستی.اما تو خودت میدانی؟

 میدانی من کیستم؟خودت را چه؟شناخته ای؟از من بپرسی با فریاد میگویم نه.نمیدانم چرا من را از خودت دور میکنی.نمیدانم چرا اسرار داری از خودت هم دور شوی.ناشناخته بمانی و من را در این ناشناختگی پنهان کنی.

 بلند شو.از این کابوس روزمرگی بلند شو.خودت را ببین.درست و شفاف به همان زیبایی و همان زشتی.بلندشو.

 به من نگاه کن.صدایم را بشنو.ببین چه میگویم.نگاه کن.مرا پشت خروارها صدای نامفهوم دفن کرده ای.نگاهم را از ذهنت دزدیده ای.

 راست میگفت.من میدانستم چه میخواهم.او هم خود نیک میدانست.اما تو......

 همین دانستن است که مرا شیفته ی او نگه میدارد.کاش هردو یک چیز میخواستیم.شک نمیکردم که از آن او باشم.

 کاش لحظه ای درنگ میکردی.آن وقت امان نمیدادم که باز هم گوش هایت را ببندی و صدایم بزنی تا بهانه ای پیدا کرده باشی.خاموش شوی و  به جای صدای من گوش به صداهای شوم نامفهوم دهی.

 کاش به روزمرگی هایت عادت نکرده بودی.کاش فرق داشتی.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 2:36  توسط آناهیتا موگویی | 
 

  من به زندگی بر میگردم.نه اون موقع که آروم میگیرم و به اطرافم نگاهی میندازم.نه اون موقع که میفهمم کجام و چی داره بهم میگذره.نه!

 اون موقع که تب میکنم و دستم دوباره امانم رو میگیره.اون موقع که بازم مجبورم میکنه که بنویسم و نندازم دور.مجبورم میکنه که بنویسم و نگه دارم.که دوباره بخوانم.اون موقع است که باورم میشه هنوز زندم و هنوز نفس میکشم.

 تو این مدت هیچ چیز تغییر نکرده.منتظر بهتر یا بدتر شدن نبودم.همینه که هست.همون که بود.به همون بی مزگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 1:5  توسط آناهیتا موگویی | 
گریه ام میاد.دردم اومده.اونم درست وقتی که اصلا متوجه نشدم.اصلا نفهمیدم کی اومد.چی شد. واسه چی اومد.فقط می دونم عین دزد به خوشحالی هام شبیخون زد و رفت.

دوست دارم زار زار گریه کنم.ولی نمی شه.نمی آد.

از این حال متنفرم.متنفر...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 23:7  توسط آناهیتا موگویی | 
یک لحظه هایی تو زندگی هست که فکر می کنی همه چیز خوبه.تو زنده ای،سالمی،درد نداری.همه خوب هستند.همه چیز هست.همه چیز سره جاشه.روزا میان و میرن.زمان می گذره تو هم بزرگ می شی.هر روز،هر ساعت.احساس می کنی داری از روی نقشه پیش می ری.یک دونه زرد،دو تا سبز،یک قرمز،سه تا آبی...

پود های زندگی به لطافت رنگ هایی که بوی بهشت می دن،به آرومی در تار های نازک انوار دخترک همیشه جوان خورشید سر می خورن و به یاد دوران جاوید کودکی به سرسره بازی مشغول می شن.

و تو با نهایت لذت به فرش نیمه کاره ی خوش نقش و نگار زندگیت خیره می شی و از این همه زیبایی لذت می بری.

آره زندگی قشنگه.تو زنده ای،سالمی،درد نداری،همه خوب هستند.....

دوباره از سر می خوانی:یک دونه زرد،دوتا سبز،یک قرمز،سه تا آبی،دو تا یاسی.....

اما.....چی شد؟یه دفعه یه احساس ناجور بهت حمله ور می شه.چی شد؟جلوی آیینه به خودت خیره می شی.

ـ:چی شد آنا؟خوابی؟بیداری؟این جا کجاست؟تو کی هستی؟

و باز هم مثل هر بار باور نمی کنی که اون که توی آیینه است،خود تو باشی.به صورتت دست می کشی.مثل هر بار.نه!این من نیستم.......تو گیر و دار چهارراه وجودت به کوچه ی عزیزانت پا می ذاری.تو ذهن اونا گردش می کنی و حالت تهوع می گیری.مغزت از درد اونا درد می گیره...

این جا چه معرکه ای به پا شده!عزیزانت با بی رحمی هر کسی رو که وارد حریم خصوصی شون می شه به راحتی با آتش زبونشون می سوزونن و همش فکر می کنن که کار درستی می کنن.

یعنی تو این همه مدت متوجه این عذاب ها نشده بودی؟اونا از تو هم تنها ترن.چون تو فقط اجازه داری از دور زجر کشیدن و تنها تر شدن اونا رو نگاه کنی و لام تا کام حرف نزنی.ببینی که اونا دور خودشون می چرخن و نمی فهمن که کجا میرن.همین که نزدیک می شی تا دستشون رو بگیری با آتش زبانشون تو رو می سوزونن.به اشاره ای خاکستر گریه از چشمانت سرازیر میشه و دوست داری دیگه نبینی که اونا تنها و تنها و تنها تر می شن.

آره.تو رو.تو برای اون ها عزیزی.همون قدر که اون ها برای تو.ولی هر چه عزیزتز باشی زود تر می سوزی.این قانون آتیش بازیه.

روزی رو به یاد میاری که بهت می گفت:اگه من یه روز اون قدر آدما رو سوزوندم که تنها شدم.جلومو بگیر....

حالا وقتشه که بگم.جلوشو بگیرم.آره.باید بگم....دارم هیزم جمع می کنم.واسم دعا کن.می خوام خوب بسوزم...!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط آناهیتا موگویی | 
   به بهانه ی تحقیق درس شناخت مواد خام به مانیتور خیره شدم و دارم دنبال ساختار فیلم رنگی ۵۲۴۲ کوداک می گردم.ولی مگه این نامردا نم پس میدن؟انگار قراره من به کمک استادم توی لابراتوار صدا و سیما دست به تولید اون بزنیم و بشیم سومین کشور تولید کننده ی فیلم رنگی در جهان.بعد هم حتما به دلیل دزد و تروریست بودن می خوان بهمون حمله کنن......کیا؟خوب همین کشور های گنده مثل امریکای جهان خوار...!

 همین طور که توی گوگل چرخ می خورم،به سختی با نامه های کپک زده و بی جواب چندین ماه پیش(بلکم بیش تر) به مبارزه می پردازم.اخرین پست بلاگم ماله هشت ماه پیش.اخرین باری که به جعبه ی پست های الکترونیکی خودم سر زدم یک ماه پیش بوده.پیام های کوتاه روی تلنبار شده و من به خودم می گم این بازی احمقانه ی عدد ۰ و ۱ چه قدر مسخره و پیچیده به نظر میاد.

 هنوز دارم به امتحان تهوع اوره امروز صبح فکر می کنم.فلسفه پیش دانشگاهی رشته انسانی.واسه خاطر گرفتن این مدرک که مدت ها از موقعش گذشته چه کثافت کاریا که نکردم.حالم از خودم به هم می خوره.ولی اون گوشه کنارا یه درد خوشمزه هست....امروز یکی از سوال ها درباره ی کتاب حی ابن یقظان بود.مال ابن سینا است و بسیار واسم جالب بود که من اون رو خونده بودم.چه بیمار لاعلاجی بودم من.آخه اون موقع وقت خوندن فلسفه اشراق بود؟.....شیفته اش شده بودم.به نظرم بی انتها و سخت می اومد.مغزم رو به شدت به کار می انداخت و این خوشحالم می کرد....هی...طفولیت.کوشی که جات خالیه! 

 سره شبه ولی من به شدت خوابم میاد و تنهام.اون قدر که اگه همین الان همین جا بمیرم هیچ کس تا ۳ روز دیگه نمی فهمه!!چه فکر احمقانه ای!مگه این تنهایی تلخه؟یا من قراره بمیرم؟....نه.فکر نکنم.اما مطمئن نیستم.فعلا دارم از اوضاع لذت می برم.چیزی به جز جیب نسبتا خالیم اذیتم نمی کنه.کی فکرشو می کرد از اداره برق اختاریه بیاد و گوشیم روی سنگ اشپزخونه متلاشی بشه و من مجبور بشم همه پولم رو خرج این چیزای بی مزه بکنم؟

 .....هنوز دارم سر و کله می زنم و اون چیزایی رو که همش دلم می خواست بنویسم و ننوشتم مرور می کنم که یه هو خودم رو تو این راهروی تنگ و تاریک که بوی نم سر تا پاشو گرفته پیدا میکنم.فکر کنم باید یه نظافت حسابی به مغزم و این صفحه ی بی استفاده بدم.خوب. از این جا شروع می کنم.جارو خاک انداز رو تو مشتم می گیرم و .......

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:8  توسط آناهیتا موگویی | 
 دیر زمانی است که دیگر تو را نمی بینم.نه به خواب،نه به خیال،نه به هوشیاری.تو هستی اما من هرچه در دل به دنبال تو می گردم،هیچ نمی یابم.انگار آن قدر دوری که نمی بینمت،انگار آن قدر هستی که باید به دنبالت بگردم.

 خوب به خاطرم هست که روز نخست تو را در چه حال دیدم.بر روی صندلی سرخ رنگ و رو رفته نشسته بودی و مرا می نگریستی.من بلند بلند حرف می زدم.شاید هم هیچ و پوچ به هم می بافتم.به هر حال تو در میان دیگران به من گوش می دادی.تو به من خندیدی....و من خواستم که تو شکار من باشی و من شکار تو.

  از همان روز جنگ آغاز شد.جنگی خونین،جنگی سخت.من و تو نوبت به نوبت دست به خون یکدگر آلوده می کردیم. تو مرا می کشتی و من تو را.به هر شکل که بود تو را از بین می بردم و منتظر بودم تا مرا تکه تکه کنی.لذت داشت،بسیار.بازی بود شاید.بازی کودکان نوپا.بازی دخترکان تازه شاش کف کرده.بی خود و ناهنجار.فقط برای لذت.لذتی دردآلود و کثیف.هر آن چه مهر بدبختی بر آن می زدم از صدقه سری تو بود و هرچه می توانستم می کردم تا جبران کنم.دلیلش را هیچ گاه نفهمیدم.

 تو مقاوم و مغرور بودی.من آسان می نمودم اما سخت هوشیار بودم.تو آرام می نمودی و احمق اما طوفان بودی با هزار هزار چهره در آستین.من داد می کشیدم،اما هیچ گاه کسی نمی شنید.نباید      می شنید.نمی خواستم،تو نیک می دانستی.

 همه چیز در تو خوشایند می بود،چه عذاب و چه رحمت،من تو را دوست داشتم.هنوز هم دارم.دستان تو مرا به وجد می آورد.پوستت مرا به سرزمین شهوت سوق می دهد و تنت مرا به یاد نفس های بخار آلود و تند می اندازد.دیوار های خانه هنوز داغی تن برهنه ی ما را بر تن سرد خود حس می کند.من همیشه سرد می شدم و تو مرا گرم می کردی.تو این همه گرما از کجا داشتی،فقط خدا عالم است.

 آن زمان که تو جان من بودی و من آن تو،هر گاه که می رفتی دلم را با خود به امانت می بردی و دلت را به گرو می گذاشتی.که برگردی،که برگردم.اما نمی دانم کدام صبح برفی بود که دیگر دلم را به تو ندادم.تو هم رفتی و هیچ از تو نماند.تا بی نهایت همه چیز سفید می نمود و تو در بی نهایت سفیدی خیال من نابود شدی.

 هنوز هم نیستی.هستی اما دیگر نه برای من.هنوز هم آغوش تو جای من است اما تو دیگر مال من نیستی.نمی خواهمت.نمی خواهم تو را داشته باشم.نمی خواهم عذابم دهی.بسیار کشیده ام.  عذاب برای من شیرین بود اما جانم را تکه تکه کند و با خود به هیچ برد.بوسه های تو هنوز شیرین است،می دانم،اما دیگر مرا تشنگی نیست.تو آب حیات بودی و هنوز هم هستی.من دیگر در راه نیستم.ماه هاست که کویر را پشت سر نهاده ام و دیگر به آبادی رسیده ام.تشنگی انگار مرده است.من هنوز هم می توانم تو را عاشقانه دوست بدارم،تو هم می توانی.

من ازآن دنیای توام.می دانم.تا به منتهای این دنیا هم مال تو خواهم بود.من باز هم تو را خواهم بوسید،من باز هم با تو خواهم خوابید،تو باز هم با من خواهی بود.اما شاید ما دیگر دوری هم را تحمل توانیم کرد،بی هیچ نگرانی و درد.می دانم که تو به راه خود می روی و من به راه خود.من به زودی پر خواهم گرفت و تو خوب می دانی که من خواهم رفت و من خوب می دانم که تو دلتنگی نخواهی کرد.تو بسیار نخواهم دید،ولی می دانم هیچ کس آن گونه که من با تو بودم با تو نخواهد بود.می دانم به دنیای بسیاری کسان پا خواهم گذاشت،اما هیچ کدام مثل تو نخواهند بود.تو برای من یگانه بودی و یگانه میمانی.

تو را دوست داشتم،تو هم مرا.شاید من تو را رها کردم،شاید تو مرا.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 23:10  توسط آناهیتا موگویی | 

rooz nafasaye akharesho mikeshe.pip ro rooye labham ja midam o ye nafase amigh mikesham. doodtooye riye ham aroom pakhsh mishe o saram roo sangin mikone.be jelom khire shodam.dood hamishe harekatam ro kond mikone.khoone haye kootah ba shirvani haye ghahveyi rang be radif ,too koocheyi ke la be laye derakhtaye kaj penhan shode,vaystadan o az asemoone abriye balaye sareshoon aslan nemitarsan.midoonan ke age baroon biad sardeshoon nemishe.akhe adat kardan.in ja baroon mesle tolooe khorshid aadi be nazar mirese....

bad rooye chamane hayat pain ro navazesh mikone o atr nam be gol ha mipashe.pip ro az rooye labham bar midaram o dood ro aroom biroon midam.mazeye toton be dahanam mirize o ashk be cheshmam mishine.hamishe poke aval hamin tore.poshte saram sedaye sokoot miad.hata moosighie sonatie aroom ham nemitoone in sokoot ro be ham bezane.mehe sarde sokoot rooye gooshe goosheye in faza neshaste.hata sedaye adama ham oon ro mahv nemikone.

dobare poki be pip mizanam.hanooz badanam cigar roo nemipazire vali in doode gase bad boo ro ba hame kond kardan hash doost daram.oon ham na tanha,balke ba kasi ke beshnasam.

paranadeha ba moosighi aroom ham sorayi mikonan.rooye gol haye goosheye teras kham misham o dasti beheshoon mikesham.aroom dood ro be golbarg hashoon foot mikonam o un ha roo tooye ye laye mehe narm tamasha mikonam.dood kam kam napadid mishe o man o gol ha roo tanha mizare.

kam kam sar o kaleye zagh ha peida mishe.sar o seda konan donbale ham parvaz mikonan.

khaharam fal migire.hafez ro doost daram,oon ham.sedash tooye saram tanine khosh ahangi mindaze.aroomam,va kond.

pip roo be hereye panjare tekie midam o dakhele hal misham.har kas goosheyi too sokoote khodesh va rafte o lezat mibare.shokolati be dahan mizaram.mazeye gase toton o shirinie shokolat ba ham tarkibe jalebi dare.khoshayand nist,amma jalebe.

khodam ro rooye moble rahati raha mikonam.

zabt ro khamoosh karde o aroom ye gooshe vase khodesh setar mizane. be navaye setaresh goosh mikonam.ba hame sadamayi ke saz az babate rotoobat o goosheyi khak khordan dide,vali navaye khoshi dare.

saz ro be samtam migire.....:bezan....:na.....:bezan baba.ye zare.....be khatere man.....:na.nemitoonam........kheili vaghte dast nazadam......:ye do re mi fa sol la si.....ye mahoor.....:na!....:bezan dige......:velesh kon.....nemikhad bezane.

sare jash bar migarde o dobare mizane.daftaram ro baz mikonam o minevisam.be moondan fek mikonam.be bar nagashtan.be in havaye martoob o barooni adat kardan.be in ke hame chizam roo(......) bezaram o hamin ja bemoonam.be in ke oon chiz hayi ke baes mishod be moondan tooye keshvaram edame bedam,dige nistan.madaram,doostanam va eshgham......

kheili vaghte ke az dasteshoon dadam.vali motevajeh naboodam.are.az dasteshoon dadam.doost daram dad bezanam o be ahmagh boodane khodam eteraf konam.be tanha boodanam.be faghir boodanam.be hich nadashtanam.

dirooz azam porsid:vaghean in oon chizie ke negahet midare?????vaghean????jalebe ke ghodrate negah dashtanet roo dare.

khaharam goft:bar ha behesh goftam.vali....

are.vase in ke motevajeh nemishodam.vase in ke doost nadashtam motevajeh besham...

be moondan bishtar fek mikonam.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:48  توسط آناهیتا موگویی | 

khob.bezar az aval begam.az oon ja ke savare ghatar shodam.

bayad eteraf konam ke man asheghe teye tarigh dar oroopa ba ghataram.oonam daghighan zamani ke aftab dare dar miad.behtarin o ziba tarin chiz ine ke kenar panjereye bozorge ghatare ICE be manzareye biroon khire beshi o ghahvat ro aroom aroom va ba lezat bokhori.

hava sarde,khorshid dare kam kam nooresh ro be rokhe tariki mikeshe,abra dige daran pain mian,oon ghadr ke doost dari bepari o onaro begiri,doost dari donbaleshoon koni.oona pain o paintar mian,be khialet oona mikhan too ro begiran,engar vaghean bazishoon gerefte.

meh aroom aroom beine derakhta ja khosh mikone.hava soze sardi dare.tarsi nist,meh faghat hese mobhame gom shodan behet mide,faghat khialet ro tu khodesh hal mikone.

too be in fazaye ajib o mobham khire shido doost dari ba ye nafar hamin ja,too in mehe sard ghadam bezani...........azash aghab miofti.sayeye bolandesh tooye ye sevome cadre negahet kesh miad o be ghadam zadan tooye in jadeye khalvat o sard edame mide o kam kam tooye meh napadid mishe.....

shabnam rooye chamanaye yakh zadey,zire noore khakestarie khorshid,mesle morvarid haye noghre fame gardan bande madaret miderakhashan, rooye negahet sor mikhoran o az ghatar ja mimoonan.barghe mobhame in sobhe meh alood mastet mikone.sangin mishi o tooye sandali foroo miri.

baghal dastit aroom khabide.aslan motevajehe biroon nist.khabet miad,vali moghavemat mikoni.nemikhay mesle oon in zibayi doost dashtani ro az dast bedi.

kam kam tape mahoor ha shoroo mishan.har chi ghatar be samte jonoobe alman mire ertefa bishtar o bishtar mishe.az darya doortar o doortar mishi o be kooh ha nazdik o nazdik tar.

khorshid dige bala oomade o meh ro ke sarsakhtane say mikone baghi bemoone az bein mibare.daryache ha ba jadehaye barik tedadeshoon ziad mishe o jangalaye anboohe baloot o kaj,kam.

chizi namoonde az marz rad beshim.khorshid nooresh ro tooye cheshmet mindaze.dige dare khodesho loos mikone.....!

khoshali vali ham chenan aroom.ghatar akharin istgah roo tooye alman rad mikone.ye bazrase almani be hamarhe ye faransavi bilit ha roo check mikone.

are.darim miresim.in ja sarzamine honar o enghelab o panire.....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:44  توسط آناهیتا موگویی | 

khob.man baad az koli kheng bazi fahmidam ke too in kharab shode mishe be pingilisi nevesht.mahze etelaae khodam va dokhtar khaleye aziz tar az jan ino goftam ke joftemoon khoshal beshim.khoobe na.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:41  توسط آناهیتا موگویی | 
وقتی از سالن بیرون اومدیم ماه کاملا تو اسمون خود نمایی می کرد.به سمت کامری نقره ای رنگ هدایت شدیم.من اخرین نفر داخل ماشین شدم و همین که در رو بستم بوی علف تازه با کم ترین درصد ناخالصی تمام حلقم رو گرفت. دماغم رو بستم و متوجه شدم که پسرک شیشه ی جلو رو بالا کشید.

 به هم معرفی شدیم.با یکیشون مثل ادم دست دادم.دومی دستش رو به سمتم دراز کرد.وقتی دستم به دستش رسید اون رو روی دستم لغزوند و با خیال این که مراتب ادب رو به جا اورده، توی صندلی خودش جابه جا شد و دماغش رو بالا کشید.نفس عمیقی کشیدم، با حسرت به شیشه ی بسته ی پنجره نگاه کردم و سعی کردم به اهنگ مورد علاقم گوش کنم.تنها چیز خوشایند اون فضای بسته صدای خوشنوای گروه پینک فلوید بود.

نا گفته نماند که در طول راه چندین بار ادررس رو ازم پرسیدن.

 این بو بهم حالت تهوع می داد.منو یاده دانشگاه می انداخت و لحظات کثیفی که مجبور بودم به خاطر کمبود جا هیکل های گنده و بی رمق هم کلاسی هام رو تحمل کنم.اونا هر بار همین بو رو می دادن.

 کنار من معمولا برای کسانی که به بر دلیلی دیر می رسیدن خالی بود.اون جا همیشه به وسیله ی بد ترین ها پر می شد.غول مرحله اخر،اقای رو اعصاب،ساسان همیشه بد بو(خصوصا که این جلسات اخر بیش تر هم می کشید)و خلاصه هنری های کم عقلی که کشیدن رو شرط لازمی می دونستن برای خلق اثارهنری.فقط نمی دونم چرا بازده این ادما از همه کم تر بود.این ادما یه مدل شناسنامه بودن،برای این که تو بدونی وارد دانشگاه هنر شدی.انگار فقط برای همین ساخته شدن. برای همین ما به صورت شیفتی جابه جا می شدیم که کم تر کنار اون ها باشیم.

 اون روز ساسان کار رو به حد اعلا نزدیک کرده بود و وقتی وارد کلاس شد تلو تلو می خورد.همه با نیشخند بهش راه دادن تا به اخر کلاس برسه.کنار من نشست و مثل همیشه لبخند زد و جمله ی همیشگی پسرای دانشگاه رو تکرار کرد:سلام خانم موگویی.

با اکراه لبخند زدم و سلام کردم.هنوز چند دقیقه از اومدنش نگذشته بود که روی من پهن شد و تقریبا خوابش برد.سعی کردم بیدارش کنم ولی اون زیادی کشیده بود.بچه ها پنجره ی کلاس رو با التماس من باز کردن و اون تا اخر روی من خوابید.....

ترم بعد از دانشگاه اخراج شد.نمی دونم چرا.من به کسی حرفی نزده بودم.ولی دیگه اون رو ندیدم.البته باید اعتراف کنم با این که خوشحال شدم،ولی دلم کمی براش سوخت.

اون روز رو به پای نفهمیش گذاشتم!

امیدوارم دیگه این چیزا برام تکرار نشه،و می دونم که این ارزوی اخرم هیچ وقت به حقیقت نمی پیونده.....  

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:36  توسط آناهیتا موگویی | 
اون یه دوست بود.نمی دونم شایدم هست.موضوع اینه که....

موضوع اینه که من ازش متنفر بودم. همیشه.تنها لحظه های اندکی بود که احساس می کردم دوسش دارم.اونم همین حسو داشت.همیشه سکوت می کرد.و این سکوتش کفر منو در می اورد.می دونست چی کار کنه که صدای من در بیاد.(اعتراف می کنم که همیشه زود از کوره در می رفتم).اون قدر عصبیم می کرد که داد می زدم.فحش های رکیک می دادم.حتی از پیشش می رفتم.ولی اون بود.همیشه.می موند.و وقتی نبود روح منو با خودش می برد.

من مسخرش می کردم.عشقش رو.عاشق بودنش رو.خودش می دونست که راست می گم.فقط مشکل این بود که من بلند بلند داد می زدم و اذیتش می کردم و اون سکوت می کرد و با خنده های عصبی حرف من رو انکار می کرد.

اون دیوونه بود.منم بودم.ولی به نظر نمی اومد.اون اولین کسی بود که اینو فهمید.حرفای عجیب،کارای عجیب.اون خوب می دونست من چه موجودیم.ولی سکوت می کرد و تو تاریکی بهم می خندید.این منو دیوونه تر می کرد.

اولین باری که فهمیدم دوسش دارم وقتی بود که دستم رو گرفت و التماسم کرد که ترکش نکنم.اون اولین کسی نبود که التماس می کرد.اخریش هم نبود.گلی رو که بهم داده بود بهش پس دادم و بهش اطمینان دادم که نمیرم.می مونم.همیشه هستم تا کمکش کنم.و ازش قول گرفتم که گلش رو خشک کنه و بعدا یه روزی اونو بهم بده.این کارو کرد،ولی من هیچ وقت اون گل رو پس نگرفتم.

 اون شب کبودی های تنش رو تو تاریکی دیدم.همین که به دست مجروحش دست کشیدم سرش رو به سمتم چرخوند و لبخند زد.این دفعه دیگه سعی نکرد خودشو زیر لباساش قایم کنه.من بهش لبخند زدم و ازش پرسیدم:اینا چیه؟

با نگاه معصومش بهم خیره شد.شونش رو بالا انداخت و گفت:اون میگه که حساسیت.....!

 اشکام رو تو تاریکی خوردم.کاری که اون زیاد می کرد.چشم ازم بر نداشت.دوباره لبخند زد و دستم رو نوازش کرد.به خودم لعنت فرستادم که همیشه تنها کسش بودم و همیشه نادیده انگاشتمش.

دیشب خوابش رو دیدم.کنکوریه.خیلی وقته به این بهانه طرفش نرفتم.خیلی ها رو به ای بهانه کنار گذاشتم.نمی خوام مزاحم بشم.اگه کنکور کوفتی تموم بشه منم دوستامو دوباره به دست میارم.....

اخرین بار تو همین خونه،روبروی من نشست و من ازش معذرت خواستم.بهش گفتم که حالا دیگه درکش می کنم.دیگه نمی خوام عاشق بودنش رو مسخره کنم.و بهش گفتم که بهش نیاز دارم.اما باز هم نتونستم بهش بگم که دوستش دارم.....

یه شب بهم زنگ زد و گفت که اونا حتی نمی تونن رابته ی جنسی خوبی داشته باشن.گفت که دوسش داره ولی ازش متنفره!

دیگه ازش خبری نشد.....

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:58  توسط آناهیتا موگویی | 
 

صداش از دور به گوش می رسه. انگار از اون وره دنیا داره حرف می زنه. تو صداش خستگی موج می زنه. این رو از دستای داغ کردش می شه فهمید.

ـ:تو حالت خوبه؟

نای جواب دادن ندارم. خستم. خیلی. تنم کوفتس و انگار کوه کندم. یه وزنه ی دو تنی روی سینم سنگینی می کنه.

 هوا گرمه. خیلی گرم. از تنم گرما بلند می شه. احساس می کنم روی شعله ی اتش خوابیدم. چشمام رو باز می کنم و می بندم. سرم رو اروم تکون می دم.

ـ: به من نگا کن. 

چشمام رو باز می کنم و بهش نگا می کنم. نمی شناسمش. این دیگه کیه؟ اها فهمیدم. ولی این که شبیه اون نیست. اون یه شکل دیگه بود.

 صورت خندانش به تصورم میاد. صدای زنگ خنده هاشو می شنوم. دوباره چشمام رو می بندم و باز می کنم. یاده همه ی روزای قشنگی می افتم که فقط ماله خودمونه و هیچ بنی بشری روی این کره ی خاکی ازش خبر نداره.

سرش رو اروم خم می کنه و از نظرم نا پدید می شه. واسه دیدنش باید سرم رو بر گردونم. به نیمرخش نگاه می کنم. تک تک زاویه های صورتش رو می شناسم. همه ی خطا. هزار بار اون ها رو مرور کردم. ولی اون بازم واسم غریبس.

این ادم، با موهای اشفته و چشمای داغ کرده و تن تف دیده چه قدر دور و نا اشنا به نظرم میاد. وقتی این شکلی می شد کلی ستایشش می کردم و قبل از این که کسی منو ببینه نا پدید می شدم. ولی الان انگار....

گیج می زنم. منگم. انگار تو این دنیا نیستم. نه که فکر کنی تو دنیای دیگه ای دارم سیر می کنم. نه! من اصلا به هیچ دنیایی تعلق ندارم.

ـ: خوابم میاد.

چشمام به دنبال صاحب صدا می گرده.اون ها سرجای خودشون کمی تکون می خورن. ولی نمی تونم سرم رو تکون بدم. انگار بدنم می دونه اون صدا ماله کی بود. بهم فرمان می ده که دنبالش نگردم.

 سرش رو به سمتم بر می گردونه و می پرسه:جدن؟ حتما خسته ای...

سرش رو پایین می ندازه و ادامه می ده:منم خستم.

ـ:می شه بخوابم؟

صدای ناآشنا دوباره به گوشم می خوره.تو گلوم احساس لرزش می کنم.این صدای خودمه که غریبس!

به تن برهنم نگاه می کنم.مثل این که واقعا این خودمم.باورم نمی شه حقیقت دارم.باورم نمی شه منم.خودمم.از اولش که یادم میاد من بودم و هنوز هم هستم.احتمال می دم تا آخرشم من بمونم.ولی بعضی وقتا برای چند لحظه همه چیز از یادم میره.

سرش رو به سمتم بر می گردونه و می گه:منم می خوام بخوابم.

کمی بهم خیره نگاه می کنه و ادامه می ده:تو چیزیت شده؟کجایی؟چشمات خالیه.

لبخند می زنم و می گم:آره.این جا نبودم.خودمو گم می کنم.

دستاشو دور صورتم می ذاره و می گه:درک می کنم.تازگی ها بیش تر این طوری می شم.رو هوا...

ـ:آره.رو هوا.

به سمت سقف بر می گرده.آروم تو بقلش جا می گیرم و سعی می کنم با همه تکون هایی که می خوره کمی بخوابم.بالاخره از شیطنت دست بر میداره.خوابم می بره.

خواب می بینم،تو بقل اون،بدون این که خودمو بشناسم.بازم خودمو گم کردم...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 1:43  توسط آناهیتا موگویی | 
فکر کنم خواب زمستانی زیادی طول کشید.یعنی در واقع شد خواب زمستانی و خوابه بهاره.با کلی بیحالی و تنبلی که همه از این فصل قشنگ و دل فریب حادث می شه.

یه چیزی رو نمی فهمم.من چرا بعد از هر ننوشتن باید یه توضیح بدم که چرا ننوشتم؟خوب مگه ننوشتن جرمه؟

البته شاید باشه.نمی دونم.خلاصه کنم،توی این چند وقته پر بودم از خواب،رویا،تنبلی،کتاب.حتی یک خط هم درست و حسابی ننوشتم.به جاش به اندازه همه عمرم خوندم.کلی هم کتاب خریدم.شده واسم یه بیماری.لاعلاجه لاعلاج.اگه بتونم از شر این مرض خلاص بشم شاید بتونم این دفعه با لبخند کارت اعتباریم رو از باجه ی عابر بانک بیرون بکشم و احساس کنم اگه کیف پولم مثل همیشه گم نشه ، مجبور نیستم واسه رسیدن به خونه از حنانه پول بگیرم و می تونم سر راه یه بستنی تپل بزنم واسه خاطر یه حس خوب.البته بر عکس ظاهر سفید و سرد بستنی قیفی هیچ احساس سردی بهم نمی ده.اون قدر که چای داغم می کنه بستنی سردم نمی کنه.راستی چرا؟

یه چیزی حسابی حس کنجکاویم رو این روزا قلقلک میده.چه طوری می شه که موشای ماده ی من تو لونه ی موش نر من ظاهر می شن؟چرا وقتی تو تختم وول می زنم بلکه خوابم ببره یکی از اونا میاد پایین تخت و منو بیدار می کنه چون نمی تونه به لونش برگرده و حسابی ترسیده ؟یکی نیست بهش بگه اخه تو که می ترسی و قراره بیای پیش من و بیدارم کنی که به لونت ببرمت،چرا از اون تو فرار می کنی؟

اخه چرا من همیشه دیر می رسم؟دقیقا وقتی که کار از کار گذشته و خانم و اقای موش حسابی سیرابه سیراب مشغول کتک زدنه همن!من نمی فهمم.چرا این حالت تو ماحیوونای زبون نفهم از بین نمی ره که اگه رو هم سوار شدیم و اون قدر همدیگرو بوسیدیم که سوزش لب گرفتیم و اون قدر همدیگرو نوازش کردیم که کف دستمون بوی تن اون یکی رو گرفت نباید با هم دعوا کنیم؟کتک کاری کنیم.مثل موشا رفتار کنیم.....

نمی دونم این اتفاق فقط برای من می افته یا بقیه هم با من تو این مطلب شریکن؟

بگذریم..... امروز اولین کلید های انیمیشن تازم رو زدم.البته با کمک دختر خاله ی عزیز تر از جان!یه فیلم حسابی دیدم و دوباره حرفاش تو گوشم زنگ زد: تو نمی خوای کار کنی؟نمی خوای بنویسی؟تا کی؟تا کی ما باید مثل انگل رفتار کنیم؟بنویس.تو که می تونی.اون موقع که ماها حتی نمی تونستیم فکر کنیم تو رمان می نوشتی.نمی نوشتی؟مگه این تو نیستی که وقتی همه با دهنه باز به استاد خیره شدن و دارن جمله ی اولش رو کلمه به کلمه واسه خودشون بخش می کنن،تو اخرین مطلب رو هم فهمیدی؟؟؟

شب خوابم نبرد.همش وول خوردم.به کار نکردن فکر نمی کردما.به چیزایی فکر می کردم که ماه ها بود دنبالشون می گشتم ولی پیداشون نمی کردم.عکسام،حلقه های فیلمم،نگاتیوایی که هنوز ظاهر نشده بودن،نوشته های پراکندم و از همه مهم تر عکسای ویولن زن کوچولو که حالا واسه خودش غولی شده.همون که مثل سگ ازش می ترسم.

بلند شدم.گشتم.همه ی کتابامو زیر و رو کردم.نامه هام رو پیدا کردم.فیلمایی که سال ها پیش از تایماز گرفته بودم و هنوز بهش نداده بودم.جزوه های نکبت بارم که از همه جمله هاشون متنفر بودم.کتابای گرافیکی سال و لیست انتشارات کانون پرورش.

حلقه های گم شده،عکسای ناپدید شدم،نگاتیوای ظاهر نشدم ونوشته هام هیچ کودوم پیدا نشد.ولی تونستم با اقبال فراوان عکسای ویولن زن کوچولو رو پیدا کنم.همین طور عکس استادش.

و البته تونسم بعد از مدت ها بنویسم.جای بسی شادمانی ست.

با کمال پر رویی به خودم تبریک می گم!!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 4:15  توسط آناهیتا موگویی | 
خیلی وقته حتی به وبلاگم سر هم نزدم.خیلی وقته چیزی به مغزم نمی رسه که بنویسم.اصلا دستم به نوشتن نمی ره.

ولی این طوری نمی شه.باید یه کاری بکنم.از نوشتن افتادن برام یه درد به حساب میاد.از اون جایی هم که خیلی به درد علاقه ندارم پس...

این روزا از ادما نظرشون رو راجع گوشه ی پاک و پرنورم می پرسم.چیزای جالبی گفتن.یه اتفاق به بزرگی همه زندگیم هم افتاده که باید بنویسم،واسه ی خودم.

این رو فعلا نوشتم که به این فضای غریب دوباره عادت کنم.

همین...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:24  توسط آناهیتا موگویی | 

مرد با سیبیل مسواک خورده و صاف و سوف از پله ها پایین اومد و منو در آغوش کشید. نور روی سر بی موی او می رقصید و چشم رو عجیب به خودش جلب می کرد. سبیل سفیدش را که نگاه می کردی به ذوق می آمدی و حکما می فهمیدی چندین ساعت در روز به اون می رسه.

با خوشحالی اون رو گرفتم و گذاشتم سرم رو ببوسه. تا به حال از دیدنش این قدر خوشحال نشده بودم. فکر هم نمی کردم این قدر برام عزیز باشه.

نور طلایی همه چیز رو جلال می داد و هر کس در گوشه ای مشغول لذت بردن از لحظات خودش بود. براساس خاصیت همه انسان های دنیا، مرد ها در گوشه ای دور هم بودن و زن ها در گوشه ای دیگر. باید اعتراف کنم که هیچ وقت دلیل این حرکت رو نفمیدم. شاید این در ذات اون ها ریشه دوانده بود....

حس عجیبی داشتم. همه آشنا بودن و همه غریبه. اون قدر آشنا که سال ها هر روز رو با هم گذرونده بودن و غریبه، اون قدر که همه از من می پرسیدند:

کلاس چندمی؟؟؟..... جدی می گی؟دانشگاه می ری؟...... چی می خونی؟؟؟.....چه خوب.....

زن با چشم های بسیار درشتش به من نگاهی انداخت، سرش رو به سرعت به سوی دیگری کرد و گفت:این آخریا خیلی بد شده بود.

صدا زیاد بود و من سعی کردم صداش رو از بین صداهای دیگه تفکیک کنم.

ـ: به من می گفت که خیلی براش سخته. کلی درد می کشید. این آخری ها یه شیلنگ توی گردنش گذاشته بودن و از اون جا تزریق رو انجام می دادن. یه دستمال می بست به گردنش که کسی متوجه اون نشه. خیلی براش سخت بود.

کسی به دلم چنگ انداخت. آخی. بیچاره. چه دردی می کشیده. با صدای بلند پرسیدم: کی؟ چرا؟

همه به سوی من برگشتن. همه از چشماشون معلوم بود که دلشون سوخته. با چشمام دنبال جواب توی چشماشون گشتم. ولی با کمال تعجب متوجه شدم که همه سرشون رو برگردوندن و به صحبت ادامه دادن. هیچ کس هم به من پاسخ نداد....

ـ: وااااا. خول شدن همشون. بهم نگا می کنن و جوابمو نمی دن.

سرم رو پایین انداختم و مشغول صحبت کردن با دیگری شدم. همین طور که مشغول بودم موبایلم رو برداشتم و پیغام روش رو خوندم: داریم از مادر شما حرف می زنیم که مریض بودن.

لبخندی زدم و به یاد آوردم که این زن مادر من بود. آره...

به همون سرعتی برام ایجاد سوال کرده بود، از ذهنم پرید.

همه چیز از ذهنم پریده بود. همه چیز رو از یاد برده بودم. یادم نمی اومد که متحمل این همه زجر بودم. گاهی احساس می کنم که قدرت کمی دارم و کم میارم. با خودم می گم: تو که زندگی خیلی خوبی داشتی. پس چته الان؟ چرا کم آوردی.

حتی من هم این برام باور شده که زندگی خوبی داشتم و همیشه باید درست رفتار کنم. از یادم رفته همه چیزهایی که پشتم به خواب عمیق رفتن. انگار متعلق به کس دیگری هستن. این ها مال من نیستن. من باور نمی کنم که شاهد درد های مادرم بودم. باورم نمی شه که زمانی از شدت درد خوابم نمی برد و باورم نمی شه که مادر داشتم. انگار از همون اول بی مادر بودم. کلمه ی مادر برام بی مفهوم. انگار باید همین طور باشه. همین طور بوده.

من قدرت اشتباه کردن رو از خودم می گیرم و به دیگران هم اجازه می دم که این حق رو ازم بگیرن. در حالی که مهره ی بزرگی در زندگی من وجود نداره. حتی معنا هم نداره. و این از همه بدتره که بی معناس.

امشب خیلی چیز ها رو به یاد آوردم.از این که اون ها رو می دیدم متعجب بودم. باورم نمی شد. چیزهایی که زیر یک خلوار خاک مدفون شده بودن. چیز هایی مثل اشباح سرگردان می موندن که معنا و مفهوم خودشون رو از دست داده بودن. سرگردان خارج از ذهن من به دنبال اصلیت خودشون می گشتن. و من امشب درهای خاطراتم رو به روی اون ها باز کردم و بهشون خوش آمد گفتم. ولی من که خودم می دونستم اون ها روزی واقعی بودن. حتی از من هم واقعی تر. ودلم به حاله خودم سوخت. به خاطر واقعی بودن اون ها......

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:57  توسط آناهیتا موگویی | 
 با چشمای نگران به صورت سرخم نگاهی انداخت و درجه رو از لای لبای بیحالم بیرون کشید. اون رو زیر نور گرفت و به سختی دنبال علامت گشت. سرش رو بالا گرفت و چراغ دیگری روشن کرد. تا نشون نده کهولت سوی چشم رو ازش گرفته بلکه همه چیز ماله نور چراغه.

 ما هم مثل همیشه با بی توجهی به جمله ی معروف "من از همه بهتر و برترم! من راست می گم بقیه برن بمیرن! یا فرمایشاتی از قبیل: طرف فکر می کنه در مرکز جهان واستاده!" ،سرم رو کج کردم و چشمام روی هم افتاد.

سر درجه رو که تمیز کرد چشمام رو باز کردم و با زبون بی زبونی پرسیدم: خوب....آخرش چند؟

سرش رو کج کرد و با حالت دلسوزی گفت: تو تب نمی کنی. تو آتیش می گیری. ۴۰ درجه.

 دو روز به همین منوال گذشت و من نگران دانشگاه و واحد های انتخابی و تموم شدن جا در کلاس استادایی که آخر ترم هشت تا سوال اوپن بوک( امان از این آمریکا که زبون ما رو هم راحت نمی ذاره)میدن و خلاصه خلاصی از یک ترم شوم بودم که امروز صبح دقیقا بعد از دریافت دو عدد آمپول گاوی تونستم به ثبت نام برسم.البته بگذریم که آسمون نه گذاست و نه برداشت، درست امروز یک برف حسابی بارید. من هم به پدر خواب آلودم گفتم بارونه و الان بند میاد.اونم باور کرد خوابید.

 ولش کن.اصلا نمی خواستم به این جا بکشه.قصدم این بود که بگم مریضی، با همه دردهاش، با همه گند دماغ بودنش، با همه مزخرف بودنش برای من یه چیز خوب داره. کسی که روزی توی رادیو به عنوان دوبلور (امان از آمریکای جهان خوار) مشغول کار بوده مجبور می شه برای من کتاب بخونه. اون هم  نه کتاب تاریخی و طویلی که پدرم پیشنهاد میکنه (پیغمبر دزدان) بلکه چیزهایی که دوست دارم و در تنهایی خودم می خونم. مثل جای خالی سلوج یا بوف کور و نقد اون و گاهی هم داستانکی کوتاه (و صد البته لایت.امان از آمریکای مسلمان کش) از بکت.

بقیه چیز ها رو از بخت بد نمی شه بدی بخونه. بوف کور رو که بیش تر به نقدش می پردازه که به قطعه کردن دختر نرسه. چون خودش می گه هر بار که می خونه خواب بد می بینه. ولی جالبه که بیش از ده بار این کتاب رو تماما خونده.

جای خالی سلوج رو هم وقتی می خونه همش به من نگاه می کنه مگر به خواب برم.

بکت رو هم خودم قبلا خوندم که به اون پیشنهاد می کنم بخونه. وگرنه با همون تب باید شب رو توی خیابون به صبح برسونم.

از این قسمت مریضی خیلی راضیم. شب ها کسی با صدای خوب و غلط خوانی بسیار اندک برای شما کتاب بخونه. شما در تب ۴۰ درجه بسوزید و برای لحظه ای از همه چیز و همه کس،جز نوشته هایی که خوانده می شن، جدا بشین و.....  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:40  توسط آناهیتا موگویی | 
 پاییز نفسای آخرش رو می کشید. باد سوز رو تا مغز استخوان راهنمایی و همه ی سلول هات رو برای بازدید سرما آزاد می کرد. آسمون که از سوز صورتش به سرخی می زد با بغض فرو خورده و شلاق های بی امان باد، مژده ی یه شب بارونی و افسرده ی حسابی رو می داد.  از اون شبا که دوست دارم تا صبح تو خیابونا   پرسه ی بی دلیل و مقصد بزنم، خیس بشم و سرما ومریض شدن رو به جون بخرم. از پنجره ی کوچیک خانه ی بزرگ مشغول دید زدن باغ بودم. دلم برای درختای سرما زده و خشک می سوخت. افسرده بودن. مثل آدمای دور و برم. هر کسی در این شب وارد این خونه می شد خندیدن رو از یاد می برد. حالت تهوع داشتم. سرم گیج     می رفت ولی به روی خودم نمی آوردم. دستام می لرزید. از سرما بود یا از خونی که ازم می رفت نمی دونم.

 چشمام رو به نور زرد داخل سالن سپردم و با قیافه ای نسبتا عادی مشغول بحث کردن شدم: آخه چه طوری می شه که تو اون شعر رو دو هفته ی پیش شنیده باشی؟ یا خونده باشی؟تازه یه هفته پیش اون شعر رو گفته....

 نمی دونم چه طور می تونستم این طور نشون بدم که حالم خوبه و دارم با هیجان مخالفت می کنم. بیش تر وقتا بدون این که حتی با طرف مخالف باشم شروع به بحث می کنم. بردن توی این بازی برای من خیلی شیرین تر از نتیجه گرفتن از اون. حتی اگه باهاش کاملا موافق باشم.

ـ:"ولی من اون رو خوندم. حتی می دونستم جمله ها چیه و می دونستم کی و چه طور تموم می شه."

ـ: " خوب بابا. من می رم رویین رو پیدا کنم. کیسه دست اونه."                                   

 توی جمعیت غمگین که نفری یه لبخند به گوشه ی لبشون انداخته بودن، خودم رو گم و گور کردم. آرزو می کردم از اون جا برم بیرون. صدای فیلم و صدای اون مرد که با هق هق باور نکردنی صاحبان عزا هماهنگ شده بود، یک لحظه منو به حاله خودم نمی ذاشت. عکسش رو که دیدم چشمام رو از ترس بستم و یاد دست سردم افتادم که تا آرنج توی خاک قبر تازش فرو کردم و سعی کردم تنها یادگاریم از اون که به اندازه ی هزار تا دنیا برام ارزش داشت باهاش به دست سرد زمین بسپارم. یک بار دیده بودمش اما خوب می شناختمش.

 می خواستم بیرون بزنم و تو سرما یخ بزنم. نه، شایدم خالی شدن اون جا بیش تر می چسبید. دوست داشتم به یاد اون روز های خوب که توی این خونه غرفه دار بودم، قاچاقی صبح ها وارد جلسه ی اول وقت بچه ها      می شدم تا بفهمم برنامه ی اون روز نمایشگاه چیه، توی راهرو ها با سرعت بدوم و به خانم انصاری بگم که کتابای کرمانی رو از همه بیش تر دوست داشتم. از کنار آدمایی که اون موقع نمی شناختم و الان بهترین دوستام هستن بگذرم و برم غذای مخصوص گیاه خواران رو توی رستوران بخورم. دوستام رو از بیرون دعوت کنم که بیان نمایشگاه......

ـ: "کجا باید بیام؟"

ـ: "خانه ی هنرمندان. به آژانس بگو خودش بلده."

دستام لرزید و به سرعت از در بزرگ خارج شدم.

ـ: "وای چه سرده."

بهش نگاه کردم و لبخند زدم. آره سرده. به من گفته بودن که به سمت راست بپیچم و دنبال آژانس بگردم. توی فضای سبز شاید به اندازه ی انگشت های دست هم آدم نبود. تاریک بود و کمی دلهره می داد. من ترسش رو دوست داشتم و برام مهم نبود که اتفاقی بیفته، ولی مثل این که همراه من باهام موافق نبود.

از پارک خارج شدیم. دستم رو گرفت و یه لحظه احساس کردم داره از ترس می میره. جلوی پام رو به سختی می دیدم. گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم.

ـ: "پس این آژانسی کو؟ ارمغان داره از ترس می میره."

ـ: " شماها کجایین؟ "

کاشی ها رو یکی سه تا طی می کردم و  اون رو به این کار دعوت می کردم. با سرما می پریدم و با باد بازی می کردم. مجبورش کردم که توی راه سبز بدوه و بخنده. اما هنوز سرم گیج می رفت. بالاخره یکی  دوست ترسیده ی من رو نجات داد. همیشه بودن یه آقای سیبیل کار رو آسون می کرد.

ـ: " بابای تو رو نمی دونم، ولی من نمی تونستم جواب بابای آنا رو بدم، اگه اتفاقی می افتاد."

خندیدیم و من آرزو می کردم که یه نفر دستام رو بگیره. بعد از مدتی توی ماشین جا خوش کردم و به سرعت از اون جا دور شدم.

دیشب باز هم لابه لای خبر هایی که چک نکرده بودم عکسش رو دیدم. چرا نگاهش این طوری بود نمی دونم. ولی نگاه ایرج تن من رو به لرزه انداخت و دستام سرد شد.

 

     

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 14:24  توسط آناهیتا موگویی | 
 این برای همه بهتره. حتی برای من که قراره با بردن یه نفر دیگه ببازم، دست از عقایده بی اساس خودم در مقابل دیگران بردارم و نشون بدم که با برنده هم عقیده ام.

 یک نفر یه روز یه چیز جالبی بهم گفت. اون به من گفت که "ارزش ها مثل دیوارهایی هستن که آدم ها به اون ها تکیه می کنن. اگه ارزش هاشون از بین بره دیوار هاشون هم می ریزه."   آدم ها با ارزش ها شون زندن. من به این باور دارم. حتی با گستاخی پا رو فراتر می ذارم و می گم که ملت ها با ارزش هاشون زندن. و اگه ارزش از بین بره یه ملت به مرگ تهدید می شه و حتی در آخر از بین می ره.

 و من به شدت احساس می کنم که مملکتم داره دیوار هاش رو از دست می ده و اگه زود تر کاری نکنه ممکنه که از بین بره. (البته بگذریم که خواه ناخواه روزی همین هم خواهد شد)

  یه روز با یک نفر بحث می کردم. می گفت "اکثریت همیشه مثل گوسفند رفتار می کنه و همیشه باعث بدبختیه." من هم فقط برای این که بحث کنم و باهاش مخالفت کنم کمر به نفی این حرف بسته بودم. که نه، تو اشتباه می کنی و خلاصه کلی انسان دوستانه نطق کردم. ولی خداییش می دونستم که اکثریت اگه رها بشه باعث بدبختیه، باید تربیت بشه تا باعث بدبختی نباشه و می دونم که یه بز باهوش باید سر گله رو هدایت کنه تا همه مثل یک گوسفند خوب و باهوش رفتار کنن، به چراگاه های بالا تر و بهتر برسن. تازه اون وقته که می تونن دم از پشم چینی به موقع و بدون درد ، چرایه خوب ، انسان دوستی ، حقوق بشر و حقوق بیکاری بزنن و شعار هایی بدن مثل: بازنشستگان ناز هستند و بچه ها خوبن و سگ ها حق دارند و زنان مساوی هستند با مردان و حق طلاق ماله زن و مرد با هم است و آب مجانی و برق مجانی و خونه و زندگی تامین است و حال و حول و صفا و صمیمیت و خلاصه(مثل اون تیزر خوب و قشنگ تلویزیون که با دقت و کاملا حرفه ای ساخته شده) تا، همه از بهاری سبز و شیرین لذت ببریم.....

 من می دونستم که همه چیز به اون آقا یا خانوم بز بستگی داره که اون سر وایستاده و هدایت می کنه. اون همه چیز نیست اما نقش مهمی رو ایفا می کنه. اون و بزای دیگه ارزش و فرهنگ رو می سازن و تحویل اکثریت میدن تا اون ها هم مسیر رو بگیرن و برن چرا. اقلیت هم در این بین بر اون ها نظارت می کنه. تا روزی که همه ی علف های اون منطقه رو تناول کنن و دیگه چیزی نباشه. این جا دوباره اقلیت وارده کادر می شه و سرمشق می ده و این سیر سپری می شه تا......

  ولی توی این آشفته بازار نه خبری از بز باهوش هست نه خبری از عقیده و ارزش و این چیزا. عقیده ها باد به کمرشون خورده و چاییدن. ارزش ها هم یا قدیمی و بازنشستن و یا این قدر مورد آزمون و خطا قرار گرفتن که پاره پاره شدن و حسابی از ریخت افتادن. دین، ناسیونالیسم، کمونیسم، کوفت، زهره مار و از این قبیل چیزا دیگه دو زار هم نمی ارزن. نسل آینده معتقد هستن که فرار و مهاجرت به هر جایی بهتر از موندن و مردنه....

  عقاید و ارزش ها از نظر من جرقه های کوچکی هستن که زیر خروار ها خاکستر مدفونن و منتظر موقعیت. کسی که اون ها رو می سازه و به وجود میاره حتما از اون ها استفاده نمی کنه. شاید روزی یه نفر اون رو کشف کنه و بیرونش بیاره. اونم نه به این آسونی ها. نیاز و احتیاج باید احساس بشه تا این اتفاق بیفته.  در غیر این صورت اون همون جا جا خوش می کنه و منتظر می شه.

 اما همین که نیاز احساس می شه و محرک به وجود میاد و با این عقیده های زیر خاک برخورد می کنه، آتش می گیرن و نور می دن و گرما ، بعضی رو هم به آتش می کشن و می سوزونن. همیشه با یک سرعت و نوع و شکل هم نیستن. گاهی به آرومی بعد از قرن ها ظهور می کنن، گاهی هم به سرعت برق عمل می کنن. طوری که همه غافلگیر می شن. به همون سرعت که به وجود میان به همون سرعت هم آتش میزنن. انقلاب ها رو به وجود میارن و خشک و تر رو با هم می سوزونن. 

 یک نفر این جا هست که عقیده داره ناسیونالیسم هنوز هم می تونه به عنوان یک آتش زیر خاکستر عمل کنه. یک نفر رو هم می شناسم که معتقده کمونیسم کمی زود عملی شده و در آینده به شکل پیروز مندانه تری مورد آزمون قرار می گیره....

 من که چشمم آب نمی خوره. تنها چیزی که می دونم اینه که نسل من بیخیال تر از حسنک به خواب عمیق فرو رفتن و بمب اتم هم برای بیداریشون کارساز نیست. چه برسه به زیر آب رفتن دنیا. انگار دوست دارن مثل حیوانات پشمالو بخورن، بخوابن، با جنس مخالف(گاهی هم موافق) ارتباط برقرار کنن.( نوعش فرقی نمی کنه، البته جنسی باشه بهتره!) پول رو سریع و آسان به دست بیارن و به همون سرعت و آسونی از دست بدن.

 من اصلا از این که ارزش های پیشین از بین رفتن ناراحت نیستم. نو شدن مال انسان مدرنه. ولی چیزی که من رو نگران می کنه نبودن جایگزین. من نمی دونم ما به کجا داریم میریم. شاید هم باید مثل دیگران بیخیال و بدون هیچ نگرانی (به خونسردی یک خیار) چند سالی بخورم و برینم و بعد هم به سلامتی گورم رو گم کنم و بقیه رو از شر خودم راحت کنم.

 من یه آدم پاپتی که هیچی به مغزم نمی رسه، به دنبال راهی می گردم که این امید رو برام به وجود بیاره که هنوز آتشی زیر خاکستر هست و من می تونم به آینده حداقل خودم امیدوار باشم. این دلخوشکنک هیچ فایده ای هم نداشته باشه، مغزه منو آروم می کنه تا راحت تر فیزیک بخونم، بلکم فردا سر جلسه با گردن کج به سوال ها خیره نشم. شاید یه مدرک بگیرم تا حداقل ادعا کنم که هنری ام. (البته هنری که هستم.) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 2:10  توسط آناهیتا موگویی | 
مدت ها ود که حاله خوبی نداشتم.بعضی وقتا پشت کامیوتر خشکم می زئ و هیچ کاری نمی کردم. حالم از خودم و اطرافم و همه دنیا به هم می خورد.تا ابن که بالاخره دست از سر مانیتور و کامپیوتر برداشتم و به سراغ تازه از سفر اومده های دوست داشتی و تحقیق و درس و دانشگاه و کتاب و بدبختی رفتم. خلاصه شیپیشا داشتن شلنگ تخته مینداختن از بس که من سرم رو نخارونده بودم. همه شاکی بودن که چرا نمی نویسی.حتی یکی از آلمان دنبال من می گشت.....

کاش نمی اومدم.کاش.بازم حاله قبلو دارم.باید یه فکری به حاله این حاله بی حالی(به قول یکی از رفقا) کرد.موافق نیستین؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 22:21  توسط آناهیتا موگویی | 
دقیقا نمی دونم که چند وقته سر نزدم.نه فقط برای نوشتن، حتی برای خوندن کامنت ها (یا همون پیام خودمون). راستش هم سرم شلوغ بود و هم حوصله نداشتم. الان خوشحالم که برگشتم. فقط ترسم اینه که دوستای پیشینم رو از دست داده باشم که مثل این که از دست ندادم. تا شب سعی می کنم یه چیزی بنویسم. 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:41  توسط آناهیتا موگویی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چی میتونم بگم؟هیچی....
فقط این که این یه دانشجوی کوچولوی به اصطلاح هنری به اسمه آناهیتا است که بعضی وقتا می نویسه.
همین.توضیحی هم نداره.
به همین سادگی.

نوشته های پیشین
تیر 1389
خرداد 1387
مهر 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
پیوندها
دختر خاله ی عزیز تر از جان
سرزمین فنجان های خالی
دست نوشته های دختر جان
مینویسم که تنبل نباشم
مقصود صالحی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM